خلاصه امروز اینکه میم تو خونه تنها بود گفت بیا اینجا منم رفتم.اصن میزبانِ خوبی نبود ولی همه شکلاتاشو خوردم:))
حرف زدیم و خندیدیم و گفتم فیلم بذار نذاشت:|
وقتی گفت بیا اصن انتظارشو نداشت برم زنگ که بهش زدم گفتم پلاک؟ پشماش ریخته بود :))
خیلی حرف میزنه حوصلم سرمیره بعد میگم یه چیز دیگه بگو اینو قبلن گفتی میگه من دیالوگِ تکراریم تو اصن دیالوگ نداری من حرف نزنم که سکوت میشه:))
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری
امتحانام تموم شه میرم اسکیت سواری.
رفتم از ته انباری درش اوردم دیدم سایزش هنوز بهم میخوره.
آخرین باری که پوشیدمشون فک کنم ده سال پیش اینا بود:|
حالا اون دوتا دلقکم که هوسشو انداختن به جونم خواستن بیان نخواستن نیان:|
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری
خاطراتِ از یاد رفته ام فلش بک زدن.
وقتی دادیم رفت تورو ی سوگند پلِی شد.
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری
شاعر فرموده:
I tried to be chill but you're so hot that I melted.
=))
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری
انقد خندیدیم که دلمون درد گرفت و لپامون بیحس شد.
دو ساعت بسکتبال بازی کردیم.
ناهار خوردیم و بعدش بدمینتون بازی کردیم و بعد با جارو بیسبال بازی کردیم. :))))
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری
یه روز میریم بازیای اِن بی اِیُ از نزدیک میبینیم.خرت خرت پاپ کرن میخوریم و یادمون نمیاد یه روزی یه آرزوی محال بوده اینجا نشستنمون.
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری
قبل از فیس تیپ موقعیت اجتماعی خانواده و پول و هوش و تحصیلات و اینا از همه مهم تر اعتماد به نفسه .
قشنگ آدمی که اعتماد به نفس داره و اینارو نداره از آدمی که همه ی اون بالاییارو داره ولی اعتماد به نفس نداره میبره .
تو هر کاری.
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری
انقد به این که از همه چی ایراد بگیره عادت کردم که تازگیا که همه ش از همه چی تعریف میکنه من باور نمیکنم:))
ویدئو کال گرفتم گفتم خسته و داغونم گفت به این خوبی اخه چرا زر میزنی:)))
بعد میگه روتختیت چه قشنگه ،لباست چه خوشرنگه،اتاقت چه خوب شده،فلان چیز چقد بهت میاد .
عجیبه دیگه خدایی=))
باید بگه قشنگ داغونیا،این روتختیت چیه اخه عوضش کن،این لباسرو میپوشی شبیه پلنگ صورتی میشی،اتاقت خیلی بهم ریخته و کثیفه،فلان چیز اصن به تو نمیاد.
اینجوری بگه طبیعیه:|
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری
بهترین راه فرار از جمعه های دلگیرو پیدا کردم .کلاس زبان
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری
یلدا را جشن میگیرید انگار این پاییز به جای خون و غم، برگ های زرد روی زمین را پوشانده بود و به جای دود و غبار و مرگ ، بوی باران و خاکِ نمدار توی تهران پیچیده بود.انگار سوز، سوزِ سرمای قبل از برف بود نه سوزِ سرمای اضطراب و دلهره و خفقان.انگار گرما گرمای آتشِ بخاریه خانه هایمان بود نه گرمای دست های یخ زده ی کولبرها.انگار سرخیِ دست هایشان به خاطره انار دون کردن بود نه به خاطره کشتارهایشان.
طولانی ترین شب را جشن میگیریم انگار این روزها تمامشان شب نیستند.
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری